RSS Feed tweeter facebook

تاریخ :2012 مارس 16 - 12:43 ق.ظ بازدید: 4,895 کد:2426
 
سینمای علمی-تخیلی: آیا تخیل به واقعیت می پیوندد؟

مالزی- پایک نیوز: سریال گمشده (لاست) را در نظر بگیرید. سریالی كه ركورد بیننده های تلویزیونی در دنیا را می شكند و بسیاری از منتقدین كه سریال های تلویزیونی را سبك و كم ارزش می دانند مجبور می كند قلم بردارند و در باره ی آن بنویسند. اولین نكته قابل توجه حضور شخصیت هایی با نام و روش فیلسوف های بزرگ دنیا در فیلم است  از جمله جان لاك، جرمی بنتام، دیدید هیوم، بنجامین لاینس و …

برای مثال جان لاك (فیلسوف تجربه گرا) را در نظر بگیرید. این شخصیت در فیلم می تواند یك كارمند معمولی باشد یا هر شغل معمولی دیگری داشته باشد. و برای جان لاك بودن لازم نیست فلسفه خوانده باشد یا مكتب تجربه گرای خود را مستقیما روبه روی دوربین توضیح دهد. اما رفتار و روش برخورد او با مسائل پیرامونش علاوه بر این كه تفكر تجربه گرا را به بیننده عادی می شناساند، ما را قانع می كند كه این شخصیت نماینده هر فردی با این تفكر خاص است. عدم ارائه ی این توصیف واضح از فلسفه ی مورد نظر فضای نقد را برای بیننده فراهم می كند. این كه جان لاك را فردی عادی می بینیم، عقایدش را به چالش می كشیم و هیچ لزومی به قبول عقیده او نداریم، چرا كه فردی دیگر در همان شرایط یكسان قرار می گیرد و چون با تفكر خودش نگاه و عمل می كند جواب متفاوتی می گیرد و با تناقضی هم رو به رو نمی شود.

خب سریال از ابتدا با تخیل و ماورا گره خورده اما در انتهای فصل سه این رنگ آنقدر پررنگ می شود كه سریال را در مرزی از تخیل قرار می دهد. و مهمتر اینكه خطر عدم باور پذیری توسط بیننده در فیلم احساس می شود. خطری كه در بسیاری از مواقع در سینما نویسنده و كارگردان را با مشكلات جدی روبه رو كرده و حتی باعث عدم موفقیت فیلم شده است. در اینجا بهترین كار این است كه یك فیزیك دان برای توضیح برخی اتفاق های عجیب وارد فیلم شود. مثلا برای توجیه اینكه راداری نمی تواند جزیره ی موجود در فیلم را پیدا كند می گویند كه جزیره از یك توزیع كوانتومی پیروی می كند و در هر زمان با یك احتمال مشخص در یك نقطه یافت می شود. به این ترتیب شخصیتی با نام دنیل فارادی (فیزیک دان معروف  در حوزه ی الکترومغناطیس) را وارد سریال می كنند. آنچه كه برای من جالب بود این است كه دنیل باید فیزیك خوانده باشد. از رفتار های او قرار نیست چیزی بفهمیم و قرار نیست عملش را نقد كنیم. فارادی مستقیما به توضیح نسبیت و كوانتوم می پردازد و مسائل را برای ما توجیه می كند، حتی اگر این توضیح از نظر علمی بسیار ناقص باشد یا حتی هنوز اثبات نشده باشد ولی بیننده در مقابل آن سكوت می كند و حتی  آن را قبول می كند و با خیالی آسوده كه سرش كلاه نرفته به تماشای ادامه داستان می نشیند .

یا مثلا دیوید هیوم برای دیدن آینده و زیر پا گذاشتن علیت و شكاك بودن توضیحی ارائه نمی دهد و بیننده هم رخنه ای احساس نمی كند اما در جایی كه در زمان سفر می كند و گذشته را تغییر می دهد چون ظاهرا نسبیت اینشتین را زیر پا گذاشته هیوم را به دانشكده ی فیزیك آكسفورد می برند و فارادی در آنجا برایمان از موضعیت و معادلات غیر خطی صحبت می كند . چرا ؟

مثالی دیگر :

فیلم اثر پروانه ای (2004) را در نظر بگیرید. در ابتدای فیلم قبل از شروع ماجرا جمله ی معروف و كلیشه ای نظریه آشوب را می بینیم.  شاید   بال زدن یك پروانه در برزیل باعث طوفانی عظیم در ژاپن شود. بیننده این جمله را در ذهن نگاه می دارد و به تماشای فیلم می نشیند. شخصیت اول فیلم با نیرویی ذهنی كه از پدرش به ارث برده به گذشته باز می گردد و با عوض كردن هر چیز كوچكی در گذشته با تغییری بزرگ و غیر قابل پیش بینی روبه رو می شود و هرگز نمی تواند آینده اش را آنطور كه دوست دارد بر اساس گذشته اش بسازد.گرچه سوالاتی از قبیل اینكه آیا اساسا چنین سفر ذهنی به گذشته امكان پذیر است، یا آیا سیستم در فیلم آشوبناك است یا نه و … همچنان باقی می ماند اما گویا همان جمله ی كوتاه ابتدای فیلم بیننده را قانع كرده و نقش این جمله ی كوتاه همان نقش كلیدی است كه در باغ بزرگی را برای ما باز می كند.

 فیزیك و ریاضی و این گونه علوم (science)چه فرقی با سایر معرفت ها (knowledge) مثل فلسفه و جامعه شناسی دارند؟ شاید این برتری تاریخی كه هنوز برهان قاطعی برای آن وجود ندارد اجازه ورود به دریچه های تازه ای را بدهد و عبور از خط قرمز هایی را ممكن كند اما آیا امكان نقد را در بسیاری از موارد بر ما نمی بندد؟

چرا كه به عنوان یك مورد  خوب است توجه كنیم در خیلی فیلم های علمی جدید دلیل و توضیحی كه فیزیك دان آن برای ما می آورد درست است و ایرادی تا انتهای آن به وجود نمی آید و فیلم منطقش را تا آخر با همان استدلال كه ممكن است ضعیف هم باشد پیش می برد و خب طبیعتا نویسند نتایجی را كه دوست دارد از دل آن بیرون می كشد و بیننده ای كه همراه آن شده در پایان وقتی با نتیجه ی عجیب و غیر قابل قبول  روبه رو می شود به خاطر چند صورت قضیه و چند توضیح به ظاهر علمی نمی داند باید به كجای كار ایراد بگیرد و به ناچار با آن كنار می آید. مانند فیلم What the bleep do we know? كه در آن داستان از كوانتوم و واكنش های شیمیایی بدن انسان شروع می شود و با سیر منطقی و حتی علمی اشتباهی به اینجا می رسد كه خدایی نیست و انسان خودش خداست و هر كاری را كه بخواهد می تواند بكند! این برتری به ظاهر قانع كننده ی علم امكان تفكر را از بیننده ی عادی فیلم می گیرد و او را در مقابل عمل انجام شده ای قرار میدهد كه چاره ای به جز قبولش ندارد. مشكل اینجاست كه بیننده ی عادی نمی تواند تشخیص دهد كه منطق علمی فیلم كجا كنار گذاشته شده است؟

 عدم ضرورت برتری علم نسبت به معرفت های دیگر از دیدگاه فایرابند

 شاید یك راه حل یا یك توضیح خوب نگاه به اندیشه ی فایرابند در باب عدم وجود این برتری باشد.

پاول فایرابند چهره ای تاثیر گذار در فلسفه علم است كه شهرت او بیشتر به دیدگاه خاص او در این حوزه بر می گردد كه وجود متودولوژی خاص در علم را نفی می كند.

جنبه دیگری كه برای بحث ما مهم است موضع فایرابند نسبت به رابطه ی میان علم و انواع دیگر معرفت است. او خاطر نشان می كند كه بسیاری از روش شناسان بدون برهان، مفروض می گیرند كه علم یا شاید به طور خاص فیزیك پارادایم معقولیت است.

بدین ترتیب فایرابند مثلا در جواب كسی مثل لاكاتوش می نویسد(1): او پس از به پایان رساندن “بازسازی علم جدید”، آن را متوجه مسائل دیگر می كند چنانكه گویی از پیش اثبات شده است كه علم جدید از سحر و یا علم ارسطویی برتر است و نتایج وهم انگیزی ندارد. در صورتی كه ذره ای استدلال از این نوع وجود ندارد.

فایرابند به طور موجهی اظهار نارضایتی می كند كه حامیان علم نوعا آن را از انواع دیگر معرفت برتر می نشانند، بدون اینكه انواع دیگر را به طرز شایسته ای مورد پژوهش قرار دهند. او قائل است كه “معقول گرایی انتقادی” و مدافعان لاكاتوش علم را به تفضیل مورد كاوش قرار داده اند، اما ” نگرش آنها نسبت به ماركسیسم یا تنجیم، یا زندقه های سنتی دیگر بسیار متفاوت است . در این مورد به سطحی ترین كاوشها و سست مایه ترین استدلالات بسنده می كنند”. او مدعای خود را با چند مثال تایید می كند.

فایرابند برتری ضروری علم را بر سایر اصناف معرفت نمی پذیرد. به علاوه در پرتو تز لاقیاسیت خود كه توضیح آن از بحث ما خارج است، این تصور را رد می كند كه هرگز برهان قاطعی برای برتری علم بر انواع دیگر معرفت ها كه با آن غیر قابل قیاسند، بتواند وجود داشته باشد.

چنانچه خواسته باشیم علم را با سایر انواع معرفت مقایسه كنیم، ضروری است  ماهیت، هدف و روش علمی را مورد بررسی قرار دهیم. این امر به وسیله ی بررسی “سوابق تاریخی – كتب درسی، مقاله های تحقیقی، صورتجلسات گردهمایی ها و گفتگو های خصوصی، مكاتبات و از این قبیل” انجام خواهد گرفت. بدون تفحص بیشتر، حتی نمی توان فرض كرد كه نوعی از معرفت مورد تحقیق باید با قواعد منطق، بدان گونه كه معمولا فلاسفه و معقولگرایان معاصر می فهمند، سازگاری داشته باشد. به گفته ی او عدم سازگاری با موازین منطق كلاسیك را می توان نقص دانست، اما ضرورتا اینطور نیست. نمونه ای كه فایرابند مطرح می كند مربوط به مكانیك كوانتوم است. برای بررسی این موضوع كه آیا برخی موارد در كوانتوم منطق كلاسیك را نقض می كند یا نه، ضروری است مكانیك كوانتوم و نحوه ی كاركرد آن مورد پژوهش قرار گیرد.

امكان دارد چنین پژوهشی پرده از رخسار نوع جدیدی از منطق بردارد كه بتوان نشان داد این منطق جدید  در زمینه ی مكانیك كوانتوم امتیازاتی نسبت به منطق سنتی تر دارد.

البته همچنین كشف موارد  نقض منطق می تواند سبب ایجاد نقد جدی مكانیك كوانتوم شود.

آلن چالمرز در كتاب چیستی علم خود بخش قابل توجهی از نظرات فایرابند را در باب مقایسه فیزیك و دیگر معرفت ها می پذیرد و می گوید(1): برای شناخت ماهیت احتمالا متغیر فیزیك نیازمند كاوش فیزیك هستیم، در صورتی كه برای شناخت سایر اشكال معرفت محتاج پژوهش آن اشكال دیگر خواهیم بود . به عنوان مثال، مجاز نیستیم ماركسیسم را، بر این اساس كه با تصوری پیش پنداشته شده از روش علمی مطابقت نمی كند، همچون کارل پوپر رد كنیم و یا بر اساسی مشابه ، همچون آلتوسر مورد دفاع قرار دهیم.

شاید این كاوش راه های خوبی را به سوی حل مشكلی كه در قبل مطرح شد باز كند، حال چه در سینما یا هر معقوله ی دیگر.

امروز سینمای علمی – تخیلی و مبتنی بر فیزیك بیش از پیش به حیات خود ادامه می دهد. با اینكه سینمای علمی تخیلی قرار است بر روش شناسی علم پایبند باشد و به نظر می آید كه شاید این پایبندی موجب محدودیت این سبك سینمایی نسبت به سینمای صرفا تخیلی شود، اما ظاهرا رشد سینمای علمی تخیلی در سالهای اخیر نسبت به رقیب خود  بسیار زیاد تر و حتی غیر قابل باور بوده ، و این ژانر مرز های پیچیده تری را رد كرده و دیوار های محكم تری را شكسته است. تا جایی که به نظر می آید نه تنها پیشرفت های علمی روی سینما تاثیر می گذارند بلكه سینما نیز می تواند علم ساز باشد.

چنانكه ری برد بری نویسنده‌ی آمریکایی و یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان علمی-تخیلی قرن اگرچه خودش چنین اعتقادی به این مساله ندارد می گوید : هر چه تصور می‌کنیم تخیل و هر چه انجام می‌دهیم علم است، کل تاریخ بشر چیزی جز داستانی علمی-تخیلی نیست.

ادبیات علمی-تخیلی می‌تواند تاریخ آینده باشد. بسیاری اختراعات و اکتشافات ابتدا در ادبیات علمی-تخیلی چهره نشان داده‌اند و سپس در دنیای واقعی ظاهر شده‌اند. اولین بار در آثار ژول ورن نویسنده‌ی شهیر فرانسوی و یکی از پیشگامان علمی-تخیلی – بود که سینما و زیردریایی ظاهر شدند . آرتور سی كلارك بود که اولین بار ایده‌ی ماهواره‌های مخابراتی را مطرح کرد و حتی به آن جامه‌ی عمل پوشانید. کلمه رباتیك و مفهوم امنیت روبوتها از ایده‌های آیزاك آسیموف هستند .

 تا جایی كه به نظر می آید در دیدگاه جدید همه چیز امكان پذیر است! برای بررسی این دیدگاه لازم است دوباره به بحث های فایرابند باز گردیم .

 هر چیزی امكان پذیر است ؟!

 فایرابند ادعا می كند(1) كه هیچ یك از روش شناسی هایی كه تا كنون برای علم مطرح شده كامیاب نبوده اند. شیوه ی عمده ی وی در تایید ادعایش این است كه وانماید چگونه كلید آن روش شناسی ها با تاریخ فیزیك ناسازگارند. وی براهینی علیه آن روش شناسی ها از جمله استقراگرایی و ابطال گرایی می آورد. به گفته ی وی روش شناسی های علم موفق به ارائه ی قواعد مناسبی برای هدایت فعلیت دانشمندان نگردیده اند. بعلاوه او معتقد است كه با توجه به پیچیدگی تاریخ ، انتظار اینكه علم بر اساس چند قاعده ساده روش شناختی قابل تبیین باشد، بسیار نامقبول به نظر می آید . او می گوید :”تصور اینكه می توان و باید علم را مطابق قواعد ثابت و جهانشمول حیات و استمرار بخشید هم غیر واقع بینانه است و هم مهلك. غیر واقع بینانه است زیرا از استعداد های انسان و شرایطی كه مشوق و مسبب توسعه استعداد های اوست تلقی بسیار ساده ای دارد. و مهلك است برای اینكه هر گونه تلاشی برای اعمال آن قواعد ناگزیر اهمیت و توانایی حرفه ای ما را به قیمت انسانیت ما افزایش خواهد داد. به اضافه این تصور برای علم مضر است، زیرا شرایط پیچیده ی فیزیكی و تاریخی را كه موثر در تحول علمی است مغفول می گذارد. این تصور علم را كمتر انعطاف پذیر و بیشتر جزمی می كند.”

به نظر می رسد حداقل سینما گران علمی-تخیلی باید به حرفهای فایرابند اهمیت بیشتری بدهند. گویی تمام روش شناسی ها محدودیت های خود را دارند و تنها قاعده ای كه بقا می  پذیرد همانا “هر چیزی امكان پذیر است” می باشد.

اگر روش شناسی های علم را به معنای قواعدی برای هدایت انتخاب ها و تصمیم های دانشمندان بگیریم، به نظر چنین می آید كه موضع فایرابند صحیح است. با توجه به پیچیدگی هر وضعیت واقعی در علم و عدم قابلیت پیش بینی آینده از جهت چگونگی توسعه یك علم، امید بستن به روش شناسی كه حكم كند دانشمند معقول باید در وضعیتی خاص نظریه الف را بپذیرد و نظریه ب را رد كند یا نظریه الف را بر نظریه ب ترجیح دهد، نا معقول است . قواعدی از قبیل ” نظریه ای را بپذیرد كه دارای بیشترین تایید استقرائی از واقعیات پذیرفته شده باشد” و یا ” نظریه ای را وا نهید كه با واقعیات عموما نا مقبول ناسازگارند”، مغایر با رویداد هایی در علم هستند كه عموما به منزله پیشروترین دوره های تاریخ بسط و توسعه ی علم محسوب می شوند. استدلال فایرابند علیه روش، متوجه روش شناسی هایی است كه پنداشته می شود برای راهنمایی دانشمندان قواعدی در اختیار می نهند. این روش شناسی حاوی قواعدی نیست كه به وی بگوید چه كار كند بنابراین دانشمند را محدود نمی كند. به این معنا هرچیزی امكان پذیر است.

 با توجه به مباحثی كه مطرح شد به نظر می رسد سینمای علمی متاثر از فیزیك با سرعت زیادی در حال پیشروی باشد و فیزیك و سینما، آینده پیچیده، غیر قابل پیش بینی و با نگاهی امیدوارانه مثبتی را پیش رو داشته باشند.

منابع:

 1) چيستي علم – : در آمدي بر مكتب علم شناسي فلسفي / آلن ف چالمرز ترجمه سعيد زيبا كلام – ويرايش 2 – تهران-  چاپ ششم- 1384 /فصل دوازدهم : معرفت شناسي نظم گريزانه ي فايرابند

  2) Paul Feyrabend , realism and instrumentalism : comments on logic of factual support . (new: free press . 1964)

 3) http://www.sciencebase.com/movie_physics.html

 

diggfacebookmyspacestumbleupontwitter
 

Comments are closed.